یکشنبه 26 آبان 1392(سفر مشهد)
سلام گل های من. دلم براتون تنگ شده مخصوصاً برای گل خودم که هفته پیش همش پیش خودم بود و الان دو روز که میزارمش مهد کودک.
هفته پیش از 17تا20 ما مشهد بودیم. جاتون خالی.خیلی مسافرت خوبی بود. هم هوای مشهد عالی بود و هم خلوت. دختر عسل هم اولین بار بود که سوار قطار میشد. روز 16 آبان حرکت کردیم. آویسا هم ذوق از سر سوار شدن قطار یا به قول خودش هوهو چی چی.اولش ذوق داشت بعد که کمی حوصله ش سر رفت اصرار که هوهو چی چی رو عوض کنیم. بریم خونه مون و از این بهونه ها.با مامان جون و باباجون اینا بودیم. خیلی سفر خوبی بود و من خیلی ریلکس شدم. هر چند آویسا مریض شد. و ما موقع برگشت وقتی رسیدیم تهران با ساک و چمدون رفتیم مطب دکتر و با یه کیسه دارو رفتیم خونه. دکتر میگفت از تهویه قطاره. چه میدونم دیگه این یکی رو نشنیده بودم البته حق میدم خودم تو کوپه احساس خفگی میکردم.بگذریم القصه از ماجراهای مسافرت...
غروب پنج شنبه ساعت هفت و سی و پنج دقیقه حرکت کردیم اینم تو کوپه دختر و بابایی...

اینم باباجون و مامان جون، بنده هم پشت صحنه م...

جمعه صبح رسیدیم. اینجا هم تو لابی هتل نشسته بودیم تا اتاقمون حاضر شه...

وقتی اتاق رو تحویل گرفتیم مامان جون چون نتونست شب تو قطار بخوابه. خواست کمی استراحت کنه بابا جون هم رفت خانه معلم برای انجام کاری ما هم تصمیم گرفتیم چون هوا خوبه قدمی بزنیم. اینجا هم دختر گیر داده بود به مانکن های عروسک که چی "دلم براشون میسوزه. چرا دست ندارند. مامان باباشون کجان؟ "
از قضا مامان حاجی و بابا حاجی اینا هم مشهد بودند و قرار بود که زنگ بزنیم و قراری بزاریم تا هم رو ببینیم ولی خدا خواست و اتفاقی تو اون جمعیت تو خیابون امام رضا درحالی که اونا طرف دیگه خیابون بودند از چشمای تیزبین و به قول بابا رضا عقابی بنده در امان نبودند و من در حالی که بسیار شاد شدم داد زدم. رضا! مامانم. و چند نفری که اطراف من بودند هم چنان که متعجب بودند من رو نگاه میکردند و منم با عجله رفتم اون طرف...

بقیه در ادامه مطلب...
اینم دوست آویسا که در رستوران هتل با هم دوست شدند:هلیا خانوم...

بعدازظهرش رفتیم پیش باباحاجی اینا. غروب رفتیم حرم البته بدون دختر.شبش قرار شد آویسا رو ببریم شهر بازی پروما یا به قول آویسا سرزمین عجایب...


البته دو شب رفتیم هم جمعه شب و هم شنبه شب...
اینم دختر در حال انتخاب منوی به قول خودش پیبزا...

اینجا هم تو پروما به این مانکن ها و صاحب مغازه گیر داده بود که چرا اینا کفش ندارند و زشته

روز دوم خواستیم آویسا رو ببریم حرم ولی ایشون اصلاً تمایل نداشتند ببینید...



اینم بازار رضا با بابا رضا. کم مونده بود مشهد رو با اسباب بازی هاش برای خانوم بار کنیم.

اینم حیاط کنار صحن که آویسا با یه گربه دوست شده بود...


یه نازی این گربه می اومد که نگو...

روز دوشنبه هم برگشتیم.قطار 8ساعته.خیلی خوب بود فقط اینکه روزمون هدر میرفت. به خاطر من برگشتیم چون 3شنبه باید میرفتم سر کار.

اومدیم تهران دیدیم طرح زوج و فرد محترم اعلام شده. خدا رو شکر ماشین ما فرد بود. شما رو پیش بابا رضا گذاشتم و خودم رفتم اداره اینم آسمان اداره...




یکشنبه 26 آبان 1392(سفر مشهد)
